حالی به من دست داده بود که شاید دیگر نمیتوانستم بدان دست یابم . شاید به اندازهی تمام عمرم با خدای بزرگ حرف داشتم .
بعضی وقتها با گوشهی چشم صحبت میکردم ، بعضی وقتها با حرکات دستم و بعضی وقتها با تکان دادن پاهایم که گرفته بودند . در آن لحظات هرچه سعی کردم برای خودم دعا کنم نتوانستم ؛ یعنی دلم نیامد . دعاهایی کردم که تمامش برای دیگران بود . یقین دارم که همهاش مستجاب خواهد شد .
شاید آنهایی که مرا در آن لحظات دیده بودند و حال این مطلب را میخوانند ، فکر میکنند چطور میشود در آن لحظات سخت به همهی این چیزها فکر کرد ؟!!! باید به شما بگویم اینها تازه قسمت بسیار بسیار کمی از همهی چیزهایی بود که یادشان افتادم . تقریباً چیزی بیش از تمام زندگیم جلوی چشمانم آمد . بعضی صحنهها مرا خوشحال و سرفراز میکرد و بعضی صحنهها مرا اندوهگین و شرمنده . لحظات شرمندهگی بیشتر بود و این انگیزهای بود که برای نجات و بدست آوردن فرصت جبران تلاش کنم .
همهی دوستانی که آنجا آمده بودند با اعمالشان به من انرژی میدادند . همه در حال دعا بودند و همه در حال تلاش برای پیدا نمودن راهی برای نجات من و همه در حال اجرایی نمودن راه حلها .
شاید حدود 4 سال منتظر چنین حادثهای بودم ! 4 سال ، هرجا آبی برای شنا میدیدم به سرعت در آن شیرجه میزدم . 4 سال به این حادثه فکر میکردم ؛ و 4 سال کارهایی را که میبایست در مدت غرق شدنم انجام میدادم ، مرور مینمودم .
همهی کارهایی را که میبایست انجام میدادم ، صورت دادم , الا مهمترین کار ... !
به موضوعی که بیشتر از همه چیز به انجام آن فکر کرده بودم ، عمل نکردم و این سخت مرا آزار داد .
توبه !
در تمام لحظات سخت ، نتوانستم به این موضوع فکر کنم و انگار اصلا ً چنین موضوعی وجود ندارد . خداوند فرصت توبه را در /ان لحظات از من سلب کرد و اگر غرق میشدم دیگر راهی برایم نبود . از آن پس فهمیدم اگر سالها هم به موضوعی فکر کنم و بخواهم آن را عملی نمایم ، اگر ارادهی خداوند به آن تعلق نگیرد ، هرگز نمیتوانم .
ای دوستان من ! این بار خدواند دوباره به من فرصت داد تا جبران کنم ؛ و اگر این بار زندگی من تمام نشد ، دیر یا زود این اتفاق میفتد ... .
ولی آیا آن وقت میتوانم توبه کنم ؟
امضا
از آن دنیا برگشته
