دیوانه کوه
سرکوچه تاکسی گرفتم برای جادهی جمکران که از پای کوه دوبرادران عبور مینمود . به پای کوه رسیدم . پیاده شدم و به سمت کوه دویدم . یک دستگاه ماشین نیروی انتظامی هم آنجا بود . خبر داشتند . هر از چند گاهی صدای جیغ و فریادی از کوه شنیده میشد . سریعاً از مسیر شکاف بین دو کوه صعود را آغاز نمودم . دو نفر از رزمیکارانی که پای کوه تمرین مینمودند ، بالا آمدند . نمیدانستم باید کجای کوه بروم . بالا رفتم . صدا از قلهی سمت راستی میآمد . حدود 10 دقیقه این فاصله طول کشید . از داخل شیار به سمت راست رفتم . شیار که تمام شد به پشت قلهی سمت راست رسیدم . راه مالرویی جلوی پایم بود . فکر کردم که این راه کوه را دور میزند و به قله میرسد . راه را در پیش گرفتم . دقیقاً پشت قله بودم و از نظر ارتفاعی 20 متر تا قله فاصله داشتم ولی چون این مسیر تا قله فقط دارای یک دیواره بود از صعود منصرف شدم و دنبال راه بهتری برای بالا رفتن بودم . صدای فریاد و شیون هرگز قطع نمیشد . کمکم به این فکر افتاده بودم نکند اتفاق جدی افتاده باشد . پیش خودم میگفتم اگر اتفاق جدی باشد ، حتما از قله پایین میآمدند . در همین فکرها ناگهان چشمم به خانمی افتاد که جلوی پایم افتاده بود . همهی محاسبات ذهنم به هم ریخت . خون زیادی از سر ایشان روی زمین ریخته بود . برای چند لحظه نمیفهمیدم کجا هستم . اصلاً فکرش را هم نمیکردم با یک پیکر بی جان روبرو بشوم . پاهایم سست شد . برای چند لحظه بالای سرش نشستم . دستم را بیاختیار روی رگ گردن گذاشتم . با کمی فشار دست احساس نمودم که نبض خیلی ضعیف میزند . نمیدانستم باید خوشحال شوم یا ناراحت . در همین اثنا خواهرهای حقایقی از بالای قله بنده را دیدند و با شیون و فریاد از من پرسیدند ، زنده است . نمیدانستم چه جوابی بدهم . بلند و با فریاد گفتم ؛ آره ، زنده است .چه کار باید انجام میدادم . فریاد زدند که ببین آن یکی کجاست . با تعجب بسیار گفتم ؛ چه کسی . با همان حالت گریه و زاری گفتند یه پسر دیگه هم پرت شده است . دنیا دور سرم میچرخید . هنوز افتادن خانم حقایقی باورم نشده بود ؛ حالا میبایست دنبال نفر دوم بگردم . وای خدا . خوابم یا بیدار . کمی از پیکر فاصله گرفتم و به دنبال راهی برای رسیدن به جایی مناسب برای نگاه نمودن به پایین بودم . کمی پایین رفتم . پرتگاهی حدوداً 200 متری زیر پایم بود . از بالا نگاه کردم . پیکر یک نفر بیحرکت روی زمین و من هیچگونه دسترسی به آن نداشتم . ماشین آمبولانس کوه را دور زده بود و چند نفر امدادگر با تمأنینهی خاص از جادهی خاکی به سمت پشت کوه میآمدند . برایم عجیب بود . چرا اینقدر یواش . یعنی میدانستند تمام کرده است . از لبهی پرتگاه بالا آمدم و دوباره به پیکر بیجان خانم حقایقی رسیدم . در همین لحظات دایی خانم حقایقی هم بالای سر ایشان رسیده بود . هـِــــــــــــــــی . چه لحظات سختی . با فریاد از پیکر میخواست که بلند شود . با فریاد از پیکر میخواست که بیدار شود . با فریاد از پیکر میخواست که زنده شود . منم میخواستم فریاد بزنم ، اما نه بر سر پیکر ؛ میخواستم بر سر خدا فریاد بزنم . جمکران جلوی صورتم قرار داشت . به امام زمان (عجاللهتعالیفرجهالشریف) گفتم : چه امام زمانی هستی که اینقدر راحت بندههای خوبت را از بین ما میبری . تو دلم فریاد میزدم . فریادی که خیلی بلند بود . جمکران از من خجالت کشید . رویش را برگرداند . صدای فریاد دایی ؛ صدای فریاد خواهرها ؛ صدای فریاد خاموش من . همهی منطقه را پر کرده بود . بعد از چند لحظه دو نفر از رزمیکارانی که همراه من بالا آمده بودند ، به پیکر رسیدند . دایی خانمهای حقایقی داشت به خواهرزادههایش دلداری میداد و میگفت : زنده است . به شک افتادم . به ایشان گفتم : مطمئنی . و ایشان با قاطعیت گفت : آره . نبضش میزنه و بدنش هم گرمه . دوباره سراغ جسد رفتم . یه بار دیگه نبضش را گرفتم . نه . نمیزد . حتی ضعیف هم نمیزد . دیگه اصلاً نمیزد . تمام ... بلند شدم و بدون هیچ صحبتی به سمت قله حرکت کردم تا دو خواهر دیگر را پایین بیاورم . مسیری را پیدا کردم و بالا رفتم . همزمان با دایی خواهرهای حقایقی بالای قله رسیدم . با کمک ایشان دو خواهر را پایین آوردیم . به فاصلهی 3 متری پیکر طوری که نبینند ، نشاندیمشان . مثل مرغ سر جدا بالا و پایین میپریدند و من شاهد همهی این صحنهها بود . اصرار داشتند که حتما بالای سر خواهرشان بروند . اما نگذاشتیم . با التماس و خواهش از ایشان میخواستم آرام باشند و من با دروغ به ایشان میگفتم : زنده است . زنده است . زنده است . داییشان باورش نمیشد و به راستی میگفت : زنده است . زنده است . زنده است . هوا کاملاً تاریک شده بود . منتظر رسیدن نیروهای هلالاحمر بودیم . اما خبری نبود . با یاسر (پورصدری) و میثم (خضری) تماس گرفتم که بیایند و خواهرهای حقایقی را به پایین انتقال دهند . دقایق به کندی پیش میرفت . هر دقیقه ، روزها پیرتر میشدم . دهها بار با هلالاحمر ، آتشنشانی ، پلیش ، اورژانس و ... تماس گرفتیم . همه و همه میگفتند : تیم امداد اعزام نمودیم و در راه است . این راه تمامی ندارد . حدود ساعت 20:00 یاسر و حمید (تجویدیان) و میثم بالا رسیدند . و بالاخره نیروهای هلالاحمر که شامل 3 نفر بودند . بالا رسیدند . بالای سر پیکر رفتند . پس از معاینه پیششان رفتم و وضعیت را جویا شدم . در حین مکالمه با پایین بود . پس از آن نسبتم را با پیکر پرسید و گفت : " 1 ساعتی هست که تمام کرده " . خبر قطعی بود . شک و شبههها برطرف شد . او رفته بود . به دایی و خواهرهای حقایقی چیزی نگفتیم . و آنها را برای پایین رفتن آماده نمودیم و به ایشان گفتیم که زنده است و منتظر بسکت هستیم برای انتقال ایشان به پایین . حدود نیم ساعت صبر نمودیم . و سپس کیسه حمل جسد را باز نمودند و به سختی پیکر را داخل آن گذاشتند . خیلی مواظب بودیم که پیکر از هم نپاشد . کیسه را بستیم و آماده حرکت وانتقال پیکر به پایین . خیلی دلم میخواست به گوشهای بروم و تا صبح زار بزنم و گله کنم . ولی باید خودم را مدیریت مینمودم . حالم از مدیریت به هم میخورد . با پایین تماس گرفتند و درخواست کمک نمودند برای حمل پیکر . تا کمک برسد پیکر را به سمت شیار حرکت دادیم . خیلی سخت بود . دست و پایم برای خودم نبود . به جایی نگاه نمودم که این دو نفر به پایین پرت شده بودند . هـِـــــــــــــــــی . تا شیار آوردیم و منتظرماندیم . پس از چند دقیقه آقای مهدی مصطفلو مسئول گروه کوهنوردی وتوس و عضو نیروهای هلالاحمر بالا آمد . ایشان به خوبی خانم حقایقی را میشناختند . بسیار از این خبر متأثر شدند و پس از مسلط شدن به خودشان . پیکر را به پایین حمل نمودیم . تا نیمههای راه پیکر را به وسیلهی کیسهی حمل جسد پایین آوردیم و بعد از آن بسکت کردیم و به علت نامناسب بودن کفشهای من کولهی امداد را گرفتم و باقی مسیر را نیروهای هلالاحمر که یواش یواش تعدادشان زیاد شده بود پایین آوردند . حدود ساعت 23:00 پیکر به پای آمبولانس انتقال داده شد . هنوز هم همهی اتفاقات مثل فیلمی ترسناک از جلوی چشمانم عبور میکند . جا دارد از همنوردان خوبم آقایان پورصدری ، خضری و تجویدیان کمال تشکر را بنمایم . و همچنین از بچههای کمیتهی حمل جسد نیروی هلالاحمر استان قم نیز کمال تشکر را دارم .
| Design By : Night Skin |


