تبليغاتX
دیوانه کوه - کمیته ی حمل جسد


دیوانه کوه

 

سرکوچه تاکسی گرفتم برای جاده­ی جمکران که از پای کوه دوبرادران عبور می­نمود . به پای کوه رسیدم . پیاده شدم و به سمت کوه دویدم . یک دستگاه ماشین نیروی انتظامی هم آن­جا بود . خبر داشتند . هر از چند گاهی صدای جیغ و فریادی از کوه شنیده می­شد . سریعاً از مسیر شکاف بین دو کوه صعود را آغاز نمودم . دو نفر از رزمی­کارانی که پای کوه تمرین می­نمودند ، بالا آمدند . نمی­دانستم باید کجای کوه بروم . بالا رفتم . صدا از قله­ی سمت راستی می­آمد . حدود 10 دقیقه این فاصله طول کشید . از داخل شیار به سمت راست رفتم . شیار که تمام شد به پشت قله­ی سمت راست رسیدم . راه مالرویی جلوی پایم بود . فکر کردم که این راه کوه را دور می­زند و به قله می­رسد .

راه را در پیش گرفتم . دقیقاً پشت قله بودم و از نظر ارتفاعی 20 متر تا قله فاصله داشتم ولی چون این مسیر تا قله فقط دارای یک دیواره بود از صعود منصرف شدم و دنبال راه بهتری برای بالا رفتن بودم . صدای فریاد و شیون هرگز قطع نمی­شد . کم­کم به این فکر افتاده بودم نکند اتفاق جدی افتاده باشد . پیش خودم می­گفتم اگر اتفاق جدی باشد ، حتما از قله پایین می­آمدند . در همین فکرها ناگهان چشمم به خانمی افتاد که جلوی پایم افتاده بود . همه­ی محاسبات ذهنم به هم ریخت . خون زیادی از سر ایشان روی زمین ریخته بود . برای چند لحظه نمی­فهمیدم کجا هستم . اصلاً فکرش را هم نمی­کردم با یک پیکر بی جان روبرو بشوم . پاهایم سست شد . برای چند لحظه بالای سرش نشستم . دستم را بی­اختیار روی رگ گردن گذاشتم . با کمی فشار دست احساس نمودم که نبض خیلی ضعیف می­زند . نمی­دانستم باید خوشحال شوم یا ناراحت .

در همین اثنا خواهرهای حقایقی از بالای قله بنده را دیدند و با شیون و فریاد از من پرسیدند ، زنده است . نمی­دانستم چه جوابی بدهم . بلند و با فریاد گفتم ؛ آره ، زنده است .چه کار باید انجام می­دادم . فریاد زدند که ببین آن یکی کجاست . با تعجب بسیار گفتم ؛ چه کسی . با همان حالت گریه و زاری گفتند یه پسر دیگه هم پرت شده است . دنیا دور سرم می­چرخید . هنوز افتادن خانم حقایقی باورم نشده بود ؛ حالا می­بایست دنبال نفر دوم بگردم . وای خدا . خوابم یا بیدار .

کمی از پیکر فاصله گرفتم و به دنبال راهی برای رسیدن به جایی مناسب برای نگاه نمودن به پایین بودم . کمی پایین رفتم . پرتگاهی حدوداً 200 متری زیر پایم بود . از بالا نگاه کردم . پیکر یک نفر بی­حرکت روی زمین و من هیچ­گونه دسترسی به آن نداشتم . ماشین آمبولانس کوه را دور زده بود و چند نفر امدادگر با تمأنینه­ی خاص از جاده­ی خاکی به سمت پشت کوه می­آمدند . برایم عجیب بود . چرا اینقدر یواش . یعنی می­دانستند تمام کرده است .

از لبه­ی پرتگاه بالا آمدم و دوباره به پیکر بی­جان خانم حقایقی رسیدم . در همین لحظات دایی خانم حقایقی هم بالای سر ایشان رسیده بود . هـِــــــــــــــــی . چه لحظات سختی . با فریاد از پیکر می­خواست که بلند شود . با فریاد از پیکر می­خواست که بیدار شود . با فریاد از پیکر می­خواست که زنده شود . منم می­خواستم فریاد بزنم ، اما نه بر سر پیکر ؛ می­خواستم بر سر خدا فریاد بزنم . جمکران جلوی صورتم قرار داشت . به امام زمان ­(عج­الله­تعالی­فرجه­الشریف) گفتم : چه امام زمانی هستی که اینقدر راحت بنده­­های خوبت را از بین ما می­بری . تو دلم فریاد می­زدم . فریادی که خیلی بلند بود . جمکران از من خجالت کشید . رویش را برگرداند .

صدای فریاد دایی ؛ صدای فریاد خواهرها ؛ صدای فریاد خاموش من . همه­ی منطقه را پر کرده بود . بعد از چند لحظه دو نفر از رزمی­کارانی که همراه من بالا آمده بودند ، به پیکر رسیدند . دایی خانم­های حقایقی داشت به خواهرزاده­هایش دلداری می­داد و می­گفت : زنده است . به شک افتادم . به ایشان گفتم : مطمئنی . و ایشان با قاطعیت گفت : آره . نبضش می­زنه و بدنش هم گرمه . دوباره سراغ جسد رفتم . یه بار دیگه نبضش را گرفتم . نه . نمی­زد . حتی ضعیف هم نمی­زد . دیگه اصلاً نمی­زد . تمام ...

بلند شدم و بدون هیچ صحبتی به سمت قله حرکت کردم تا دو خواهر دیگر را پایین بیاورم . مسیری را پیدا کردم و بالا رفتم . همزمان با دایی خواهرهای حقایقی بالای قله رسیدم . با کمک ایشان دو خواهر را پایین آوردیم . به فاصله­ی 3 متری پیکر طوری که نبینند ، نشاندیمشان . مثل مرغ سر جدا بالا و پایین می­پریدند و من شاهد همه­ی این صحنه­ها بود . اصرار داشتند که حتما بالای سر خواهرشان بروند . اما نگذاشتیم . با التماس و خواهش از ایشان می­خواستم آرام باشند و من با دروغ به ایشان می­گفتم : زنده است . زنده است . زنده است . دایی­شان باورش نمی­شد و به راستی می­گفت : زنده است . زنده است . زنده است .

هوا کاملاً تاریک شده بود . منتظر رسیدن نیروهای هلال­احمر بودیم . اما خبری نبود . با یاسر (پورصدری) و میثم (خضری) تماس گرفتم که بیایند و خواهرهای حقایقی را به پایین انتقال دهند . دقایق به کندی پیش می­رفت . هر دقیقه ، روزها پیرتر می­شدم . ده­ها بار با هلال­احمر ، آتش­نشانی ، پلیش ، اورژانس و ... تماس گرفتیم . همه و همه می­گفتند : تیم امداد اعزام نمودیم و در راه است . این راه تمامی ندارد .

حدود ساعت 20:00 یاسر و حمید (تجویدیان) و میثم بالا رسیدند . و بالاخره نیروهای هلال­احمر که شامل 3 نفر بودند . بالا رسیدند . بالای سر پیکر رفتند . پس از معاینه پیششان رفتم و وضعیت را جویا شدم . در حین مکالمه با پایین بود . پس از آن نسبتم را با پیکر پرسید و گفت : " 1 ساعتی هست که تمام کرده " . خبر قطعی بود . شک و شبهه­ها برطرف شد . او رفته بود .

به دایی و خواهرهای حقایقی چیزی نگفتیم . و آن­ها را برای پایین رفتن آماده نمودیم و به ایشان گفتیم که زنده است و منتظر بسکت هستیم برای انتقال ایشان به پایین . حدود نیم ساعت صبر نمودیم . و سپس کیسه­ حمل جسد را باز نمودند و به سختی پیکر را داخل آن گذاشتند . خیلی مواظب بودیم که پیکر از هم نپاشد . کیسه را بستیم و آماده حرکت وانتقال پیکر به پایین . خیلی دلم می­خواست به گوشه­ای بروم و تا صبح زار بزنم و گله کنم . ولی باید خودم را مدیریت می­نمودم . حالم از مدیریت به هم می­خورد .

با پایین تماس گرفتند و درخواست کمک نمودند برای حمل پیکر . تا کمک برسد پیکر را به سمت شیار حرکت دادیم . خیلی سخت بود . دست و پایم برای خودم نبود . به جایی نگاه نمودم که این دو نفر به پایین پرت شده بودند . هـِـــــــــــــــــی . تا شیار آوردیم و منتظرماندیم . پس از چند دقیقه آقای مهدی مصطفلو مسئول گروه کوهنوردی وتوس و عضو نیروهای هلال­احمر بالا آمد . ایشان به خوبی خانم حقایقی را می­شناختند . بسیار از این خبر متأثر شدند و پس از مسلط شدن به خودشان . پیکر را به پایین حمل نمودیم . تا نیمه­های راه پیکر را به وسیله­ی کیسه­ی حمل جسد پایین آوردیم و بعد از آن بسکت کردیم و به علت نامناسب بودن کفش­های من کوله­ی امداد را گرفتم و باقی مسیر را نیروهای هلال­احمر که یواش یواش تعدادشان زیاد شده بود پایین آوردند .

حدود ساعت 23:00 پیکر به پای آمبولانس انتقال داده شد . هنوز هم همه­ی اتفاقات مثل فیلمی ترسناک از جلوی چشمانم عبور می­کند .

جا دارد از همنوردان خوبم آقایان پورصدری ، خضری و تجویدیان کمال تشکر را بنمایم .

و همچنین از بچه­های کمیته­ی حمل جسد نیروی هلال­احمر استان قم نیز کمال تشکر را دارم .

                                 

نوشته شده در 88/10/30ساعت 13:5 توسط محمد نادعلی نسب| |


Design By : Night Skin