ألا بذکر ألله تطمئن القوب

 

دل­درد !

از امروز می­خواهم مطلبی جدید با عنوان دل­درد به نوشته­هایم اضافه کنم! هر وقت دلم درد بگیرد، می­نویسم .

دلم درد می­کند! دلم خیلی درد می­کند!! دلم خیلی خیلی درد می­کند!!! درد دلم از چیست؟ تو! می­دانی؟ شاید حدس بزنی؛ شاید بدانی؛ شاید ندانی؛ شاید یقین داشته باشی که می­دانی؛ اما نمی­دانی! چون خودم هم نمی­دانم!! دلم از رفتن دوستانم درد می­کند. دلم از تنها ماندن خودم درد می­کند.

اصلاً درددل را می­فهمی چیست؟ تا به حال دلت درد گرفته است؟ به چه­چیز می­گویی درد و به چه­چیز می­گویی دل­درد؟

من برای خودم این­گونه تعریفش می­کنم: دل­درد یعنی هیچ چیز در جای خود نباشد. خلاصه هرج و مرج وجود داشته باشد. یعنی بروی در اتاقت و دنبال لنگ جورابت بگردی و بالاخره بعد از تلاش فراوان از صدای جیغ خواهرت بفهمی که در یخچال است!! آن­وقت نگاه می­کنی به دلت و می­بینی دل­درد داری، چون دیشب خربزه را با عسل خوردی!

می­خواهی از درون دلم بنویسم؟ نه! بهتر است ننویسم... می­ترسم همه­ی رازهایم برملا شود. هرج و مرج است دیگر. یک وقتی دیدی اسم کسی را که عاشقش هستم نیز فهمیدی.آن­وقت چه­کنم؟!! اصلاً بی­خیال.

تو دل­درد نگرفتی؟ هنوز احساس می­کنی دلت آرام است؟!! اعتماد به نفست خیلی بالاست! دل­درد بگیر دیگر... !