یا محول الحول و الاحوال

 

 

پسر بچه­ای دوازده- سیزده ساله بودم. اوایل آشنایی با کوه­های بلند و مهم. با کفش اسپرتکس، کوله­ی مدرسه، لباس بافتنی مامان­دوز، ظرف­های پلاستیکی که روی هم سوار می­شدن و چوب دستی، کوه­نوردی می­کردم. خوشحال و فارغ از همه­ی درد و غم­های عالم. همه­ی کوه­نوردای بزرگ­تر از خودم که منو تو محیط کوهستان می­دیدن، تشویقم می­کردن. من هم تو اون سن و سال از تشویق دیگران شدیدا کیفور می­شدم و توی دلم قند آب می­کردن. هیچ­کس به وضع لباس و کوله و کفشم نگاه نمی­کرد. آخه همه مثل هم بودن. تک و توک کسایی بودن که کوله­ها و کفش­ها و لباس­های خارجی همراه داشتن. اون­ها انگشت­نما بودن نه امثال من! هنوز هیچ­کس به خاطر وسایلش کوه­نورد­تر و حرفه­ای­تر نشده بود...

 

 

باقی در ادامه مطلب