قضاوتی بر قضات ایرادگیر!

یا قاضی

 

خیلی وقته که بحث نقد و نقد­پذیری توی جامعه­ی ما مطرح شده. اصولا آدم­هایی که مسئول نیستند یا نسبت به مسئولیتی یا اتفاقی دور هستند، دوست دارند که آن مسئولیت یا اتفاق را نقد کنند. حال مهم نیست که اطلاعات­شان در چه حد است! یا در چه شرایطی می­خواهند نقد کنند. اما کلا برای اینکه نشان دهند حرف دارند که بزنند و می­توانند خودشان را به عنوان صاحب فکر مطرح کنند، دست به نقد می­شوند.

اگر از ایشان بپرسید که نقد را تعریف کنند شروع می­کنند به فلسفه­بافی و آخرش هم به این نتیجه می­رسند که نقدشان دلسوزانه است... اما من که یه ذره خنگ هستم آخرش نفهمیدم این نقد دلسوزانه دقیقا چه صیغه­ای­ست!؟ و باز هم اگر از ایشان بپرسید که نقد دلسوزانه چه نقدی­ست؟ در جواب می­گویند: نقد دلسوزانه، نقدی­ست که از سر حب و بغض نباشد و اغراض شخصی در آن دخیل نباشد. و مهم­تر از آن این­که فقط ایرادها گرفته نشود و به نکات مثبت هم نگاه شود. و باز مهمتر از آن این­که حتما نقدشان دارای پیشنهاد باشد؛ پیشنهادی در جهت رفع ایرادها.

در این دنیای وبلاگ­های کوهنوردی نیز آدم­هایی زیست می­کنند که نقاد نام دارند. هر اتفاقی بیافتد می­توانید در وبلاگ­شان نقد آن اتفاق را ببینید. مثلا اگر عباس ثابتیان برای رسیدن به کافه کوه سوار تله­سیژ شود، می­توانید نقد این موضوع را در وبلاگ آن نقاد مطالعه کنید. مثلا می­گوید که "بله! عباس ثابتیان به علت بخور بخوری که در فضای مدیریتی انجمن کوه­نوردان وجود دارد اینقدر سنگین و فربه شده که دیگر نمی­تواند راه برود چه برسد به کوهپیمایی و رسیدن به مجتمع­های کوهنوردی! و برای این­ست که برای رسیدن به کافه کوه از تله سیژ استفاده می­کند؛ دستگاهی که خود مخرب محیط­زیست و کوهستان است!!!!!"

خیلی وقت­ها این نقدهای دور از انصاف و دور از اصل مشکلاتی به وجود می­آورد که قابل جبران نیست. شاید بزرگترین آن بی­اعتماد کردن دوستان و کوه­نوردان به یکدیگر باشد. مثلا در همین موضوع اذان گفتن دیواره­نوردان ترانگو... از یک طرف در وبلاگ­هامان و در بوق و کرنا می­گوییم که آن­ها انسان­هایی شریف و مستقل هستند که این برنامه را بدون حمایت دولتی و با پول خودشان به انجام رساندند و از یک طرف تا عکسی از ایشان منتشر می­شود که با مسئولان دولتی گرفته شده، فریاد وا­حسینا سر می­دهیم که ای داد و بی داد که دست این­ها با شمر در یک کاسه­ست. و فریاد برمی­آوریم که هل من ناصر ینصرنی! کیست که کوهنوردی را یاری کند؟!!!

مطلبم طولانی نشود. و حرف آخر اینکه به نظر من نقدی که این دوره و زمانه در بین ما باب شده، نقد نیست! بلکه یک قضاوت تمام و کمال است. و تا وقتی این قضاوت وجود داشته باشد، هیچ چیز در عدالت خود قرار نخواهد گرفت. چون مبانی یک داوری و قضاوت عادلانه وجود اخبار و اطلاعات و درک صحیح و شنیدن صحبت­ها و نظرهای مختلف در حیطه­ی آن موضوع است. در ضمن قضاوت کردن، خود به معنای واقعی یک تخصص است و کار هر کسی نیست.

متاسفانه خودم هنوز به راهکاری در خصوص قضاوت نکردن آدم­ها در مورد یکدیگر نرسیدم. شاید فعلا بهترین کار این باشد که تا اطلاع ثانوی قضاوت نکنیم. فعلا همین.

اگر شما خواننده­ی عزیز در این زمینه پیشنهاد داری خوشحال می­شوم مرا در جریان بزاری...

پ.ن: از جناب ثابتیان نیز در مورد مثالم عذرخواهی می­کنم؛ چون فضای باز و نقد پذیری ایشان را میشناسم به خود اجازه­ی زدن چنین حرفی را دادم.

 

سلام کوه! خداحافظ تحریم...

به نام خداوند از بین برنده تحریم

(یا شاید آفریننده عقل)

 

بالاخره با همنوردام در انجمن کوهنوردان قم، رفتم کوه!! آره، تعجب نکنید. از آن­جایی که ایرانی­جماعت هیچوقت تحریم روی زندگیش اثر نمیگذاره، من هم با کمترین امکانات ممکنه رفتم کوه. اون هم چه کوهی!؟ کوه در زمستان! و به اصطلاح، کوهنوردی زمستانه!

ایرانی­جماعت، همیشه راهی برای شکستن تحریم­ها پیدا میکنه؛ همیشه...

این هم روش من برای دور زدن و صد البته شکستن تحریم:

 

قله برف انبار- صعود زمستانه با دمپایی و کرامپون هفت گوهر

...

پی­نوشت: بالاخره با کش و قوس­های فراوان، انجمن کوهنوردان ایران رفع تعلیق شد. هنوز از چند و چون و کم و کیف رفع تعلیق با خبر نشدم. اما امیدوارم انجمن بتونه فعالیتهای سابق خودش رو با قدرت بیشتر و حواشی کمتر از سر بگیره. و البته امیدوارم و فقط امیدوارم که دیگه تعلیق نشه... از همه­ی کسانی که در امر رفع تعلیق تلاش ­ نمودند، صمیمانه تشکر میکنم.

 

تقدیم به دوست!

به نام دوست

 

از جلسه انجمن کوهنوردان در تهران بر میگشتم که در یکی از کتابفروشی های سیار خیابان انقلاب این کتاب رو دیدم. میخوام  تقدیمش کنم به یکی از دوستای خوبم "فرشید داوودی" . فرشید جان قابلت رو نداره...

تقدیم به فرشید داوودی

...

از ماست که بر ماست...

یا ستار العیوب

همیشه از بالا بردن قهرمانان ملی تا حد خدا و بعد هم پایین آوردنشان  تا حد "بل­هم عزل" دوری کرده­ام. اگر کار مهمی انجام داده باشند، در حدش تقدیر می­کردم و تعریف؛ و اگر اخلاق خوبی داشتند سعی می­کردم استفاده کنم. اما چنانکه  همه می­دانیم قهرمانان ملی معصوم نیستند، پس امکان اشتباه و داشتن خلقیات سوء هم وجود دارد. حال نمی­دانم چرا بعضی از ما آنقدر از یک نفر تعریف می­کنیم که اگر خلاف آن ثابت شد دیگر ندانیم چگونه برخورد کنیم!؟ و برای اینکه وجدان خودمان را آرام کنیم، آن شخص را چنان مورد عنایت قرار می­دهیم که انگار جانی بالفطره بوده! و متاسفانه این از معدود! اخلاق بد ما ایرانیهاست! متاسفانه همه منتقدان در خصوص ابهامات صعود قلل هشت­هزاری، شمشیر را از رو بسته­اند.

همه­ی ما می­دانیم که حرکت بسیار زشتی از سوی بعضی هیمالیا نوردان رخ داده و صعودهای ناصعود خود را به دروغ جلوه داده اند! اما بالاخره همه­شان هموطن ما هستند و همنورد. به نظر اینجانب اشتباه از خودمان نیز بوده که این دوستان را آنقدر بالا برده­ایم که الان نمی­دانیم چگونه باید جواب افکار عمومی را بدهیم.

حال به جای آنکه بازهم به تخریب و تدفین این هیمالیا نوردان ادامه دهیم، تلاش کنیم فضای کوهنوردی را پاک کنیم. تلاش کنیم فرهنگ را طوری تغییر دهیم که اگر کوهنوردی، با تمام توان کوشش کرد ولی نتوانست صعود کند، بزرگترین نگرانی­اش این نباشد اگر به ایران بازگردد چه جوابی دهد!

از ماست که بر ماست...

همیشه از این می­ترسم که ماجرای اوراز برای قیچی­ساز هم پیش آید. اوراز به نقطه­ای از توقعات دیگران از خود رسیده بود که در گاشربروم، با علم به خطر بسیار زیاد سقوط بهمن، صعود خود را ادامه داد! فشار روانی ناشی از توقعات نابجای دیگران اوراز را به کام مرگ کشاند.( برداشت خودم: خانم اسفندیاری هم در صعود کی­دو 40 روز در ارتفاع 7000 متری ماند تا بتواند صعود کند!)  این اتفاق در صعود آناپورنا برای قیچی­ساز افتاد؛ و در حالیکه همه­ی تیم­ها به علت هوای خراب در حال ترک منطقه بودند، در یک عمل پر ریسک، قیچی­ساز، صعود خود را ادامه داد!!

از موضوع خارج نشوم. خودمان می­دانیم که اگر کوهنوردی، حتی یک قله­ی 4000 متری را صعود نکند چه رفتاری با او داریم. حال در مورد یک هیمالیا نورد، این توقع به تناسب هزینه و امکاناتی که این روزها در اختیار آن­ها قرار دارد، بسیار بیشتر است. آنقدر این توقع می­تواند تأثیر گذار باشد که یک هیمالیا نورد برای صعود قله، همنورد خود را در بدترین شرایط رها کند!!

اینجانب، تمامی دروغ­هایی که بعضی هیمالیا نوردان کشور در مورد صعودهای ناصعود خود بر زبان آورده­اند عملی قبیح و غیر قابل جبران می­دانم، اما:

قول می­دهم که از این به بعد اگر هیمالیا نوردی با تمام توان کوشش کرد و به قله نرسید، تلاشش را بیشتر از صعودش مورد تقدیر قرار دهم.

 


رای من در مورد انتخاب بهترین گزارش صعود قلم: محمد نادعلی نسب! وبلاگ دیوانه کوه

صعود هفتم قلم!

به نام دوست و آفریننده دوستی

دوستانی دیدم بهتر از همه دوستان؛ دوستی هایی دیدم زیباتر از همه دوستی­ها؛ اینجا صعود قلم است. نه! اینجا صعود دوستی­ست. اینجا اوج دوستی­ست. اینجا جلوه ای از پیشرفت صحیح علم است. اینجا معنای مجازیِ حقیقت است. یا نه! اینجا واقعیت است. همه در کنار هم. برای دیدار هم. صدها فرسنگ راه را آمده­اند برای یک روز در کنار هم بودن. این شوق ایرانی­ست. این عشق ایرانی­ست. و ما عاشقان، ایران را می­سازیم. ایران، بدون این عاشقان معنا ندارد. کرد و ترک و لر و فارس کنار هم بودند. کنار هم که نه! شاید بهتر باشد بگوییم: « در هم بودند! ». برای خود نبودند! برای دیگران هم نبودند! برای دوست بودند.

صعود هفتم قلم!

باقی گزارش در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

سقوط آزاد...

به نام خداوند رئوف و بخشنده

 

کوهنوردی این نیست، که شما خود را به انجام آن متصور می­دانید! از این همه عظمت و بخشش خداوند، آیا فقط بحث و جدل و تخریب را فهمیده­اید؟!! از این همه زیبایی و طراوت، فقط خشونت و سختی و نامهربانی را متوجه شده­اید؟!! از این همه لطف و کرم، فقط ناجوانمردی و بی مروتی را درک نموده­اید؟!! همه­ی کوهنوردان فرق بزرگی بین این ورزش و سایر ورزش­ها قایل هستند! اخلاق کوهنوردی! آیا این بود اخلاق کوهنوردی؟!! اگر اینجور باشد که شما می­گویید وای به حال ورزش­های دیگر!! چه فایده از این همه تخریب و توهین و توهم بی­مورد؟!! چه فایده از این همه بی­احترامی و جفا و ناجوانمردی؟!! احساس نمی­کنید نظر مثبت دیگران نسبت به شما عوض خواهد شد؟!! احساس نمی­کنید امثال مرا که با همه عشقشان پا به عرصه وبلاگ­نویسی گذاشتن از این کار پشیمان می­کنید؟!! احساس نمی­کنید با این همه توهین و تخریب دیگران را نسبت به این ورزش دلسرد می­کنید؟!! و آیا احساس نمی­کنید انسانیت و شرافت خود را زیر پا می­گذارید؟!!

واقعا فکر می­کنید با صغری، کبری چیدن و یک نتیجه ناقص گرفتن، به شما می­گویند روشن فکر؟!! واقعا فکر می­کنید با چیدن رفتار انسان­ها در کنار هم و گرفتن نتیجه، شما بسیار آدم منطقی و فلسفی­ی هستید؟!! از کجای رفتار الف در برنامه ب به نتیجه جیم رسیدی؟!! آیا واقعا نمی­شود مثبت فکر کرد یا توانایی تفکر مثبت را نداری؟!! آقا و یا خانم الف که برای برگزاری برنامه ب آنقدر زحمت کشیده و همه را شرمنده­ی خویش نموده­اند، اینقدر ناجوانمرد و نامروت هستند که این­گونه زیر شدیدترین توهین­ها و تخریب­ها قرارشان داده­ای؟ باور کن می­شود آن عینک بد بینی را برداشت! باور کن می­شود به کار دوستان کوهنورد خود اعتماد بیشتری داشته باشیم! باور کن می­شود به کسی توهین نکرد و وبلاگمان پر رونق باشد! می­شود مطلب نوشت و ناسزا نگفت! می­شود خواننده جذب نمود و تخریب نکرد! می­شود کوه و کوهنوردان را بهتر و زیباتر دید!

خواهش ميكنم، التماس ميكنم، به پايتان ميافتم؛ تمامش كنيد!!

پ.ن1: این متن برای جامعه وبلاگ­نویس است و به هیچ­وجه متوجه شخص خاصی نیست.

پ.ن2: شدیدا منتظر برگزاری دوستانه و پر از یک رنگی صعود قلم هفتم هستم و از همینجا به کاک فرید صدقی میگم؛ همیشه موفق باشی...

تبریک سال نو

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا إلی احسن الحال

 

 

سیب شود رویتان، سرخ و سپید و قشنگ؛

سبز شود جایتان، سبز و بلند و کمند؛

سیر شود کامتان، از کرم کردگار؛

سکه شود کارتان، روزیتان برقرار؛

ماهی عمرت بود، پر حرکت و پر تلاش؛

غم بشود سنجدی، رخت ببندد یواش؛

پر ز حلاوت شود، چون سمنو زندگی؛

غرق سعادت شود، شیوه این بندگی؛

"همیشه در شادی باشید دوستان من"

تقویم اجرایی شش ماهه نخست سال 1391 انجمن کوهنوردان قم

 

انتخاب عنوان سخت است!

یا حکیم

آماده می­شوی برای صعود. احساس می­کنی تا ساعاتی دیگر قله زیر پای توست. فکری در ذهنت بازی می­کند. دست خودت نیست و کسی که تو را با کوه آشنا نموده، مقدمه­ی این طرز تفکر را مهیا ساخته است. ذهنت می­گوید تو باید زودتر به قله برسی؛ می­گوید: تو بهترینی و باید نخستین باشی! با این ذهنیت، صعود را شروع می­کنی. همه­ی همنوردانت را به هر نحوی پشت سر می­گذاری! نوکوهنوردی، نیاز به همراهی و همپایی دارد، او را هم پس می­زنی و مقدمه را برایش فراهم می­سازی. دیگری می­خواهد بازگردد، اما تو نمی­توانی همراهیش کنی، زیرا قله مهم­تر است برای تو! بنابراین مجبور است تنها بازگردد...

باقی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

راهنما

 

به نام ره­آفرین و رهنما

تا حالا راهنما بودی؟!! آره ! تعجب نکن، منظورم تویی. تا حالا راهنما بودی؟ کجا راهنما بودی؟ چه مسیری؟ چه جایی؟ کوه، دریا، هوا، دشت، کویر یا زندگی، کدومش؟ به مقصد رسوندی؟ چجوری رسوندی؟ آروم و بی­خطر، یا با سختی و مشقت؟ از راهنماییت راضی بودن؟ از راهنماییت راضی بودی؟ مسیرت چقدر سخت بود؟ نسبت به سختی مسیر چه نمره­ای به خودت می­دی؟ دوست داری بازم راهنما باشی یا دیگه توبه کردی؟ دفعات بعدی هم میتونن بهت اعتماد کنن؟ اصلا می­دونی راهنمای خوب چجوری باید باشه؟ چقدر تجربه داری تو راهنمایی؟ چقدر دانایی و علم داری درباره­ی راهنمایی؟

خودت رو ارزیابی کن و به خودت نمره بده ...

 

پی­نوشت: از همه­ی دوستانی که به هر نحوی یا در هر برنامه­ای من راهنمایشان بودم تقاضا دارم در قسمت نگاره­های این مطلب، نظر خودشان را در مورد راهنمایی بنده اعلام و ابراز کنند.

با تشکر

 

وظیفه !!

 

به نام رب

 

ای کاش هرکس به وظیفه­اش عمل می­کرد. ای کاش هرکس می­دونست واسه چی به دنیا اومده. هر روز دنبال یه کار جدید. هر روز دنبال یه نفر جدید. هر روز دنبال چیزای تازه. تازه­هایی که خیلی زود رخت کهنه به تن می­کنن. نمی­دونم چرا اینقدر دنبال چیزای بی­ارزش بودن، مد شده. آدما از هم سبقت می­گیرن. سبقت گرفتن اصلا بد نیست. تو خیلی از کارهامون داریم مسابقه می­دیم. من با سبقت­هایی مشکل دارم که برای جلو زدن از دیگران دست به هر کاری می­زنیم. معمولا تو امور دنیایی خیلی خوب حال همدیگرو میگیریم. واسه یه لقمه بیشتر از هر چیزی، همیشه در حال سر و کله زدن و بالا و پایین کردن انواع و اقسام راه­حل ها هستیم. همه چیز رو فراموش کردیم. انگار فراموش کردیم قول دادیم. انگار فراموش کردیم بنده هستیم. انگار فراموش کردیم تکلیف داریم. و انگار فراموش کردیم صاحب داریم.

 

باقی در ادامه مطلب :

 

ادامه نوشته

صعود قلم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یه حاجی بود، یه گربه داشت         گربشو خیلی دوست می­داشت

یه روز حاجی گوشتی خرید          گوشتو روی طاقچه گذاشت

گربه اومد گوشت رو خورد           حاجی اومد گربه رو کشت

روی سنگ قبر گربه حاجی نوشتش که:      یه حاجی بود، یه گربه داشت ...

پنمجمین صعود قلم با همه­ی خوشیهاش تموم شد . اما ...

باقی در ادامه مطلب :

 

ادامه نوشته

خدایی هست ؟!!

 

 

خدایی هست آیا، تا بگرداند این چرخ سیاه آفرینش را ؟؟

و آیا با عدالت آشنا هست او ؟

 

باقی در ادامه مطلب :

 

ادامه نوشته

عنوان ندارد...

 

به نام خداوندی که بیهوده خلق نکرد

از دست خودم ناراحتم !؟ امشب از دست خودم شاکی شدم !؟ امشب از اینکه برای چند لحظه هدفم را فراموش نمودم از خودم بدم آمد !؟ در این مطلب می­خواهم دلنوشته­ای را بنویسم که به درد بخورد و بتوان از آن استفاده­ی مفیدی نمود . داخل خیلی از سایت­ها ، دلنوشته وجود دارد اما به نظر من بیشترشان دردی را دوا نمی­کند ...

 باقی در ادامه مطلب :

ادامه نوشته

از آن دنیا برگشته (دریاچه تار)

بسم الله الحی الذی لا یموت ...

احساس غرق شدن نداشتم یا بهتر بگویم می­دانستم که غرق نمی­شوم . دست و پا زدنم برای روی آب ماندن از ترس غرق شدنم نبود بلکه به خاطر دیدن اطرافم و عکس­العمل همنوردانم بود . لحظات بسیار سخت سپری می­شد ولی بعضی چیزها شیرینش کرده بود . به دلیل بودن آب در گلویم نمی­توانستم فریاد بزنم . دلم می­خواست بلند بلند با خدایم صحبت کنم ...

 

باقی در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

بزرگ شدن یک کوهنورد ...

به نام یکتا

دیروز رفته بودیم برف­انبار . بام استان قم . شاید برای بار بیستم . یادمه اولین باری که رفتم برف­انبار 11 سالم بود . همه­ی کوهنوردانی که مرا بر روی قله می­دیدند تعجب می­کردند . همه به من می­گفتند : آقا کوچولو شما چه طور اومدی بالا ؟!!! با کی اومدی ؟!!! ...

 

باقی در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

کوه و کوهنوردی

به نام خالق

همیشه در این فکر بوده­ام که انسان برای چه به کوه می­رود و اصولاً چرا کوهنورد می­شود ؟

شاید خیلی­ها این طور جواب می­دهند : انسان­ها برای آرامش و سلامتی به کوه و طبیعت می­روند .

و شاید بعضی­ها این گونه : انسان­ها برای تفکر و دیدن عظمت خدا به کوهستان می­روند .

این جواب­ها هیچ­وقت برای من قانع کننده نبوده است . به همین علت همیشه دنبال دلیل عقلی و منطقی برای این موضوع بوده­ام . برای من هیچ­گاه قابل درک نخواهد بود که انسان­ها برای آرامش به کوه می­روند . زیرا مگر انسانی که شهر­ها را بنا کرده آن­ها را برای آرامشش نساخته است ؟! مگر انسانی که در شهر تلاش می­کند برای زندگی مفرح و نشاط­انگیزتری پول بیشتری بدست آورد ، آرامش ندارد ؟! واقعاً این همه وسایلی که بشر برای راحتی و آسایش خود ساخته و طراحی کرده به او آرامش نمی­دهد ؟! واقعاً آرامش در این ها نیست ؟!

مگر عظمت خدا فقط در کوهستان است ؟! مگر فقط در کوه می­شود تفکر کرد ؟! اصلاً مگر می­شود در کوهی که هزاران خطر در کمین انسان است ، فکر کرد و عظمت خدا را دید ؟! به دور از همه­ی این­ها اصولاً تفکر درباره­ی چه موضوعی ؟! کجای کوه عظمت خدا را نشان می­دهد ؟! مگر از دیدن آسمان­خراش­های داخل شهرها نمی­توان به عظمت خدا دست یافت ؟!

همه­ی این حرف­ها و سوال­ها مرا در بر گرفته است . هر وقت در کوهستان هستم به این­ها فکر می­کنم .

انسان به کجا می­رود ؟! انسان از زندگیش چه می­خواهد که هر روز دنبال چیز دیگری است ؟! چرا هیچ­وقت به چیزهایی که دارد قانع نیست ؟! چرا همیشه هر انسانی گمشده­ای دارد ؟! چرا یکی در کوه به دنبال گمشده­اش است و یکی در صحرا و یکی در کویر و یکی در دریا و یکی در آسمان و یکی در جنگل و یکی هم در خودش ؟!

مطمئن هستم هر انسانی که بتواند به این سوال­ها بهترین پاسخ را بدهد بهترین انسان روی زمین است .

 

داستان کوهنورد

به نام ناجی

شب ، بلند­ی­های کوه را در برمی­گرفت و مرد هیچ چیز نمی­دید . همانطورکه از کوه بالا می­رفت ، چند قدم مانده بود به قله ، پایش لیز خورد و در حالی که سقوط می­کرد از کوه پرت شد و فقط لکه­های سیاه در مقابل چشمانش می­دید . احساس وحشتناک مکیده شدن توسط قوه­ی جاذبه او را در خود گرفت و فکر می­کرد مرگ چقدر به او نزذیک شده است . ناگهان طناب گیر کرد و بدنش میان زمین و آسمان معلق ماند . در لحظه­ی سکون چاره­ای نداشت جز این که فریاد بزند : « خدایا کمکم کن » . ناگهان صدایی پر­طنین در آسمان پیچید :

- از من چه می­خواهی ؟! ...

- ای خداوند بزرگ نجاتم ده ... .

- واقعاً باور داری که می­توانم تو را نجات دهم ؟ ...

- البته ... باور دارم ... .

- اگر باور داری طناب دور کمرت را پاره کن ! ...

... ( یک لحظه سکوت ) ... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد ... .

« گروه نجات می­گویند روز بعد یک کوهنورد یخ­زده را پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بو د و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود و او کمتر از یک متر با زمین فاصله داشت » .