کلید...

یا مُغنِیَ مَنِ استَغناه

 

حدود دو ماه از انتخاب رییس جدید هیأت کوه­نوردی استان قم می­گذرد. اوایل انتخاب ایشان، نور امید در دل­های فعالان کوه­نوردی استان، به وجود آمد. همه از پتانسیل بالای جمعیت هلال­احمر و توانایی مدیریتی رییس این مجموعه سخن می­گفتند. بنده نیز بسیار خوشبینانه به این ماجرا و انتخاب نگاه می­کردم. وقتی با معاون امداد و نجات جمعیت هلال­احمر استان قم صحبت کردم، ایشان در مورد خرید 500 میلیون تومان! ملزومات امداد و نجات که نیمی از این­ها با لوازم فنی کوهنوردی مشترک هستند، خبر داد. لوازمی از قبیل انواع پوشاک پر، انواع کیسه خواب پر، چادر ارتفاع، طناب، هارنس، انواع کارابین، انواع قرقره، انواع ابزار حمایت، کلاه و ...

 

باقی در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

از برکات سربازی...

یا غافر الخطیئات

 

وقتی داخل فضایی قرار میگیری که باعث میشود تصمیم اشتباهی اتخاذ کنی، باید همان فضا را ترسیم و اشتباه را جبران کنی. اگر توانستی همان فضا را ایجاد کنی، احتمالا فرصت جبران پیدا خواهی کرد. دیروز در برنامه­ی کلکچال که به همراه گروه مهر حاضر بودم، اشتباهی غیر قابل انتتظار از طرف بنده رخ داد. هیچ­گاه در مخیله­ی خود نیز تصور نمی­کردم روزی از دستور سرپرست حتی اگر سال­ها کم­تجربه­تر باشد تمرد کنم و متأسفانه در حضور دیگران جوابگویی هم انجام دهم!! ولی دیروز این اتفاق ناخوشایند برای من اتفاق افتاد...

 

باقی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

سربازی...

یا سامع الشکایا

 

میگن: سربازی، پسرها رو میسازه و مرد می­کنه... میخوام ثابت کنم این حرفو:

سربازی بهت یاد میده، چطور از زیر کار فرار کنی و به اصطلاح بپیچونی...

سربازی بهت یاد میده، چطور پاچه­خواری کنی...

سربازی بهت یاد میده، چطور بخاطر تنبیه نشدن، حرف ناحق رو قبول کنی...

سربازی بهت یاد میده، چطور بخاطر راحتی خودت، زیرآب هم­دوره ایت رو بزنی...

سربازی بهت یاد میده، چطور بخاطر دو روز مرخصی بیشتر، روی شخصیت خودت پا بذاری و سخیف­ترین کارها رو انجام بدی...

سربازی بهت یاد میده، چطور نون رو به نرخ روز بخوری...

سربازی بهت یاد میده، چطور از حرف بی­منطقت نگذری و هم­دوره ای زیر دستت رو له کنی...

سربازی بهت یاد میده، چطور وقتی ارشد شدی از هم­دوره ای­هات بیشتر کار بکشی و بیشتر استراحت کنی...

سربازی بهت یاد میده، چطور بخاطر یک ملاقه غذای بیشتر، دروغ بگی...

سربازی بهت یاد میده، چطور جلوی ارشدت بیشتر خم بشی تا بیشتر هواتو داشته باشه...

سربازی بهت یاد میده، چطور برای انجام ندادن وظیفه­ات، خودت رو به کارهای غیرضروری و ساده­تر مشغول کنی...

سربازی بهت یاد میده، چطور زبان تشکر رو فراموش کنی و همه­ی کارها رو وظیفه­ی زیر دستت بدونی...

سربازی بهت یاد میده، چطور سر هر چیز پوچ و بی ارزشی، انسانیت رو فراموش کنی و با هم­دوره­ایت گلاویز بشی...

سربازی بهت یاد میده، چطور وقتی بهت سخت گرفتن، انواع و اقسام نقشه­ها و روش­های خودکشی رو برای خودت مرور کنی...

سربازی بهت یاد میده، چطور نترسی و اقدام به خودکشی کنی...

و من میگم: آره، درسته! سربازی تو رو می­سازه واسه جامعه­ی امروز! چنان سازگارت می­کنه که وقتی واردش شدی، اصلا اذیت نشی و احساس غریبه بودن نکنی...

 

بدون شرح!

یا من لا یدبر الامر الا هو

 

فیلم...

 

 

لینک دانلود:

 http://trekking.persiangig.com/video/%D8%B3%DB%8C%D8%A8.mp4/download

 

 

عطش ریاست و حب میز... (3)

به نام خداوند عادل و ناظر

قسمت پایانی

و این­ها فقط از بی­تدبیری، بی­برنامگی و بی­کفایتی رئیس هیأت کوهنوردی نشأت می­گیرد. پس از تحقیق و تفحص دقیق، متوجه شدم برای راه­اندازی سالن تخصصی سنگنوردی، اداره­ی ورزش، پی­گیرتر و دلسوزتر از مجموعه­ی هیأت بوده است! و حتی در بعضی اوقات که کار سالن به دلیل کمبود منابع مالی به تعویق می­افتاد، اداره­ی ورزش مشکل را برطرف می­ساخت...

 

باقی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

عطش ریاست و حب میز... (2)

به نام خداوند عادل و ناظر

قسمت دوم

بعد از اتمام دوره­ی ریاست مسئول سابق هیأت کوهنوردی (نسبتا دوره­ی مدیریتی موفقی بود)، اداره­ی وقت تربیت بدنی شخص دیگری را به عنوان سرپرست موقت معرفی کرد. حدود 2 الی 3 ماه هیأت کوهنوردی استان با سرپرست اداره می­شد و عملا کم فعالیت بود. اداره­ی وقت تربیت بدنی به سرپرست برای نامزد شدن در انتخابات پیشنهاد و تضمین نموده بود که از ایشان حمابت کند. جناب سرپرست به دلایل شخصی این پیشنهاد را رد کرده، شخض دیگری را که از دوستان نزدیک خود و آخر هفته­ها هم­بازی گلف­شان(!) بود، به اداره­ی وقت تربیت بدنی معرفی کرده و خود نیز از ایشان حمایت می­کند...

 

باقی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

عطش ریاست و حب میز...

به نام خداوند عادل و ناظر

قسمت اول

وقتی کارد به استخوان می­رسد، چه باید کرد!؟ وقتی هرچه صبر و سکوت می­کنی، تغییر و پیشرفتی حس نمی­کنی، چه باید گفت!؟ وقتی عده­ای به مانند کبک سر خود را در برف (نه از روی غفلت که از عمد) فرو کرده­اند، چه باید کرد!؟ 4 سال ریاست بر هیأت کوهنوردی استان قم و بیش از 10 سال بازگشت به عقب! هر چه گروه­های کوهنوردی قم زده بودند، پنبه شد! نمی­دانم چه کسی قرار است جواب دهد!؟ نمی­دانم در این 4 سال چقدر برای کوهنوردی وقت گذاشته­اند!؟ بعید می­دانم کوهنوردان قم از حق خود بگذرند؛ خدا هم با جماعت است...

 

باقی در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

قضاوتی بر قضات ایرادگیر!

یا قاضی

 

خیلی وقته که بحث نقد و نقد­پذیری توی جامعه­ی ما مطرح شده. اصولا آدم­هایی که مسئول نیستند یا نسبت به مسئولیتی یا اتفاقی دور هستند، دوست دارند که آن مسئولیت یا اتفاق را نقد کنند. حال مهم نیست که اطلاعات­شان در چه حد است! یا در چه شرایطی می­خواهند نقد کنند. اما کلا برای اینکه نشان دهند حرف دارند که بزنند و می­توانند خودشان را به عنوان صاحب فکر مطرح کنند، دست به نقد می­شوند.

اگر از ایشان بپرسید که نقد را تعریف کنند شروع می­کنند به فلسفه­بافی و آخرش هم به این نتیجه می­رسند که نقدشان دلسوزانه است... اما من که یه ذره خنگ هستم آخرش نفهمیدم این نقد دلسوزانه دقیقا چه صیغه­ای­ست!؟ و باز هم اگر از ایشان بپرسید که نقد دلسوزانه چه نقدی­ست؟ در جواب می­گویند: نقد دلسوزانه، نقدی­ست که از سر حب و بغض نباشد و اغراض شخصی در آن دخیل نباشد. و مهم­تر از آن این­که فقط ایرادها گرفته نشود و به نکات مثبت هم نگاه شود. و باز مهمتر از آن این­که حتما نقدشان دارای پیشنهاد باشد؛ پیشنهادی در جهت رفع ایرادها.

در این دنیای وبلاگ­های کوهنوردی نیز آدم­هایی زیست می­کنند که نقاد نام دارند. هر اتفاقی بیافتد می­توانید در وبلاگ­شان نقد آن اتفاق را ببینید. مثلا اگر عباس ثابتیان برای رسیدن به کافه کوه سوار تله­سیژ شود، می­توانید نقد این موضوع را در وبلاگ آن نقاد مطالعه کنید. مثلا می­گوید که "بله! عباس ثابتیان به علت بخور بخوری که در فضای مدیریتی انجمن کوه­نوردان وجود دارد اینقدر سنگین و فربه شده که دیگر نمی­تواند راه برود چه برسد به کوهپیمایی و رسیدن به مجتمع­های کوهنوردی! و برای این­ست که برای رسیدن به کافه کوه از تله سیژ استفاده می­کند؛ دستگاهی که خود مخرب محیط­زیست و کوهستان است!!!!!"

خیلی وقت­ها این نقدهای دور از انصاف و دور از اصل مشکلاتی به وجود می­آورد که قابل جبران نیست. شاید بزرگترین آن بی­اعتماد کردن دوستان و کوه­نوردان به یکدیگر باشد. مثلا در همین موضوع اذان گفتن دیواره­نوردان ترانگو... از یک طرف در وبلاگ­هامان و در بوق و کرنا می­گوییم که آن­ها انسان­هایی شریف و مستقل هستند که این برنامه را بدون حمایت دولتی و با پول خودشان به انجام رساندند و از یک طرف تا عکسی از ایشان منتشر می­شود که با مسئولان دولتی گرفته شده، فریاد وا­حسینا سر می­دهیم که ای داد و بی داد که دست این­ها با شمر در یک کاسه­ست. و فریاد برمی­آوریم که هل من ناصر ینصرنی! کیست که کوهنوردی را یاری کند؟!!!

مطلبم طولانی نشود. و حرف آخر اینکه به نظر من نقدی که این دوره و زمانه در بین ما باب شده، نقد نیست! بلکه یک قضاوت تمام و کمال است. و تا وقتی این قضاوت وجود داشته باشد، هیچ چیز در عدالت خود قرار نخواهد گرفت. چون مبانی یک داوری و قضاوت عادلانه وجود اخبار و اطلاعات و درک صحیح و شنیدن صحبت­ها و نظرهای مختلف در حیطه­ی آن موضوع است. در ضمن قضاوت کردن، خود به معنای واقعی یک تخصص است و کار هر کسی نیست.

متاسفانه خودم هنوز به راهکاری در خصوص قضاوت نکردن آدم­ها در مورد یکدیگر نرسیدم. شاید فعلا بهترین کار این باشد که تا اطلاع ثانوی قضاوت نکنیم. فعلا همین.

اگر شما خواننده­ی عزیز در این زمینه پیشنهاد داری خوشحال می­شوم مرا در جریان بزاری...

پ.ن: از جناب ثابتیان نیز در مورد مثالم عذرخواهی می­کنم؛ چون فضای باز و نقد پذیری ایشان را میشناسم به خود اجازه­ی زدن چنین حرفی را دادم.

 

بدون برنامه (بخوانید حرف)

به نام خدای خیلی خیلی پولدارا

 

آقا میخوایم بریم کوه! اما به قول اصفهانیا: نیمیشد! واقعا میگما، با این اقتصاد مقاومتی مگه میشه رفت کوه؟!!

دعا کنید دوباره خدا قسمتمون کنه...

 

پی­نوشت ۱: کفش 500هزار تومانی شده 1میلیون و ۴۰۰هزار تومان...

پی­نوشت 2: از اونجایی که گردنم کلفت شده، تو اون روح رییس جم...ور!!

 

از ماست که بر ماست...

یا ستار العیوب

همیشه از بالا بردن قهرمانان ملی تا حد خدا و بعد هم پایین آوردنشان  تا حد "بل­هم عزل" دوری کرده­ام. اگر کار مهمی انجام داده باشند، در حدش تقدیر می­کردم و تعریف؛ و اگر اخلاق خوبی داشتند سعی می­کردم استفاده کنم. اما چنانکه  همه می­دانیم قهرمانان ملی معصوم نیستند، پس امکان اشتباه و داشتن خلقیات سوء هم وجود دارد. حال نمی­دانم چرا بعضی از ما آنقدر از یک نفر تعریف می­کنیم که اگر خلاف آن ثابت شد دیگر ندانیم چگونه برخورد کنیم!؟ و برای اینکه وجدان خودمان را آرام کنیم، آن شخص را چنان مورد عنایت قرار می­دهیم که انگار جانی بالفطره بوده! و متاسفانه این از معدود! اخلاق بد ما ایرانیهاست! متاسفانه همه منتقدان در خصوص ابهامات صعود قلل هشت­هزاری، شمشیر را از رو بسته­اند.

همه­ی ما می­دانیم که حرکت بسیار زشتی از سوی بعضی هیمالیا نوردان رخ داده و صعودهای ناصعود خود را به دروغ جلوه داده اند! اما بالاخره همه­شان هموطن ما هستند و همنورد. به نظر اینجانب اشتباه از خودمان نیز بوده که این دوستان را آنقدر بالا برده­ایم که الان نمی­دانیم چگونه باید جواب افکار عمومی را بدهیم.

حال به جای آنکه بازهم به تخریب و تدفین این هیمالیا نوردان ادامه دهیم، تلاش کنیم فضای کوهنوردی را پاک کنیم. تلاش کنیم فرهنگ را طوری تغییر دهیم که اگر کوهنوردی، با تمام توان کوشش کرد ولی نتوانست صعود کند، بزرگترین نگرانی­اش این نباشد اگر به ایران بازگردد چه جوابی دهد!

از ماست که بر ماست...

همیشه از این می­ترسم که ماجرای اوراز برای قیچی­ساز هم پیش آید. اوراز به نقطه­ای از توقعات دیگران از خود رسیده بود که در گاشربروم، با علم به خطر بسیار زیاد سقوط بهمن، صعود خود را ادامه داد! فشار روانی ناشی از توقعات نابجای دیگران اوراز را به کام مرگ کشاند.( برداشت خودم: خانم اسفندیاری هم در صعود کی­دو 40 روز در ارتفاع 7000 متری ماند تا بتواند صعود کند!)  این اتفاق در صعود آناپورنا برای قیچی­ساز افتاد؛ و در حالیکه همه­ی تیم­ها به علت هوای خراب در حال ترک منطقه بودند، در یک عمل پر ریسک، قیچی­ساز، صعود خود را ادامه داد!!

از موضوع خارج نشوم. خودمان می­دانیم که اگر کوهنوردی، حتی یک قله­ی 4000 متری را صعود نکند چه رفتاری با او داریم. حال در مورد یک هیمالیا نورد، این توقع به تناسب هزینه و امکاناتی که این روزها در اختیار آن­ها قرار دارد، بسیار بیشتر است. آنقدر این توقع می­تواند تأثیر گذار باشد که یک هیمالیا نورد برای صعود قله، همنورد خود را در بدترین شرایط رها کند!!

اینجانب، تمامی دروغ­هایی که بعضی هیمالیا نوردان کشور در مورد صعودهای ناصعود خود بر زبان آورده­اند عملی قبیح و غیر قابل جبران می­دانم، اما:

قول می­دهم که از این به بعد اگر هیمالیا نوردی با تمام توان کوشش کرد و به قله نرسید، تلاشش را بیشتر از صعودش مورد تقدیر قرار دهم.

 


رای من در مورد انتخاب بهترین گزارش صعود قلم: محمد نادعلی نسب! وبلاگ دیوانه کوه

سقوط آزاد...

به نام خداوند رئوف و بخشنده

 

کوهنوردی این نیست، که شما خود را به انجام آن متصور می­دانید! از این همه عظمت و بخشش خداوند، آیا فقط بحث و جدل و تخریب را فهمیده­اید؟!! از این همه زیبایی و طراوت، فقط خشونت و سختی و نامهربانی را متوجه شده­اید؟!! از این همه لطف و کرم، فقط ناجوانمردی و بی مروتی را درک نموده­اید؟!! همه­ی کوهنوردان فرق بزرگی بین این ورزش و سایر ورزش­ها قایل هستند! اخلاق کوهنوردی! آیا این بود اخلاق کوهنوردی؟!! اگر اینجور باشد که شما می­گویید وای به حال ورزش­های دیگر!! چه فایده از این همه تخریب و توهین و توهم بی­مورد؟!! چه فایده از این همه بی­احترامی و جفا و ناجوانمردی؟!! احساس نمی­کنید نظر مثبت دیگران نسبت به شما عوض خواهد شد؟!! احساس نمی­کنید امثال مرا که با همه عشقشان پا به عرصه وبلاگ­نویسی گذاشتن از این کار پشیمان می­کنید؟!! احساس نمی­کنید با این همه توهین و تخریب دیگران را نسبت به این ورزش دلسرد می­کنید؟!! و آیا احساس نمی­کنید انسانیت و شرافت خود را زیر پا می­گذارید؟!!

واقعا فکر می­کنید با صغری، کبری چیدن و یک نتیجه ناقص گرفتن، به شما می­گویند روشن فکر؟!! واقعا فکر می­کنید با چیدن رفتار انسان­ها در کنار هم و گرفتن نتیجه، شما بسیار آدم منطقی و فلسفی­ی هستید؟!! از کجای رفتار الف در برنامه ب به نتیجه جیم رسیدی؟!! آیا واقعا نمی­شود مثبت فکر کرد یا توانایی تفکر مثبت را نداری؟!! آقا و یا خانم الف که برای برگزاری برنامه ب آنقدر زحمت کشیده و همه را شرمنده­ی خویش نموده­اند، اینقدر ناجوانمرد و نامروت هستند که این­گونه زیر شدیدترین توهین­ها و تخریب­ها قرارشان داده­ای؟ باور کن می­شود آن عینک بد بینی را برداشت! باور کن می­شود به کار دوستان کوهنورد خود اعتماد بیشتری داشته باشیم! باور کن می­شود به کسی توهین نکرد و وبلاگمان پر رونق باشد! می­شود مطلب نوشت و ناسزا نگفت! می­شود خواننده جذب نمود و تخریب نکرد! می­شود کوه و کوهنوردان را بهتر و زیباتر دید!

خواهش ميكنم، التماس ميكنم، به پايتان ميافتم؛ تمامش كنيد!!

پ.ن1: این متن برای جامعه وبلاگ­نویس است و به هیچ­وجه متوجه شخص خاصی نیست.

پ.ن2: شدیدا منتظر برگزاری دوستانه و پر از یک رنگی صعود قلم هفتم هستم و از همینجا به کاک فرید صدقی میگم؛ همیشه موفق باشی...

انتخاب عنوان سخت است!

یا حکیم

آماده می­شوی برای صعود. احساس می­کنی تا ساعاتی دیگر قله زیر پای توست. فکری در ذهنت بازی می­کند. دست خودت نیست و کسی که تو را با کوه آشنا نموده، مقدمه­ی این طرز تفکر را مهیا ساخته است. ذهنت می­گوید تو باید زودتر به قله برسی؛ می­گوید: تو بهترینی و باید نخستین باشی! با این ذهنیت، صعود را شروع می­کنی. همه­ی همنوردانت را به هر نحوی پشت سر می­گذاری! نوکوهنوردی، نیاز به همراهی و همپایی دارد، او را هم پس می­زنی و مقدمه را برایش فراهم می­سازی. دیگری می­خواهد بازگردد، اما تو نمی­توانی همراهیش کنی، زیرا قله مهم­تر است برای تو! بنابراین مجبور است تنها بازگردد...

باقی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

چرا کوهنوردی؟

به نام خداوند جان

تا بحال خیلی از دوستان و آشنایانم دلیل کوه رفتن مرا پرسیده­اند! معمولا هم جواب­های دقیقی نگرفته­اند و اکثرا با شوخی و خنده گذشته است! اما در برنامه­ی این هفته اتفاقاتی افتاد تا احساس کنم باید در مورد فواید کوه و نکات مثبتی که می­شود از کوهنوردی استخراج نمود مطلب بنویسم تا شــایــد دیگران وقتشان را در کوه تلف نکنند. این نکات مثبت تا حدی هدف مرا از کوه­رفتن در برمیگیرد اما فقط قسمت کوچکی از آن را . هدف بنده برای خودم محترم است و مطمئنا هرکس هدفی خاص برای خود دارد. من در اینجا فقط فواید عمومی را ذکر میکنم...

باقی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

سوال

به نام یزدان پاک

سوال : به نظر شما برای افرادی که میان کوه و طبیعت ولی نمیخوان کوهنورد بشن چه تصمیمی میشه گرفت ؟

براشون برنامه نذاری یا تصمیم دیگه ای بگیری ؟

راهنماییم کنید لطفا

 

راهنما

 

به نام ره­آفرین و رهنما

تا حالا راهنما بودی؟!! آره ! تعجب نکن، منظورم تویی. تا حالا راهنما بودی؟ کجا راهنما بودی؟ چه مسیری؟ چه جایی؟ کوه، دریا، هوا، دشت، کویر یا زندگی، کدومش؟ به مقصد رسوندی؟ چجوری رسوندی؟ آروم و بی­خطر، یا با سختی و مشقت؟ از راهنماییت راضی بودن؟ از راهنماییت راضی بودی؟ مسیرت چقدر سخت بود؟ نسبت به سختی مسیر چه نمره­ای به خودت می­دی؟ دوست داری بازم راهنما باشی یا دیگه توبه کردی؟ دفعات بعدی هم میتونن بهت اعتماد کنن؟ اصلا می­دونی راهنمای خوب چجوری باید باشه؟ چقدر تجربه داری تو راهنمایی؟ چقدر دانایی و علم داری درباره­ی راهنمایی؟

خودت رو ارزیابی کن و به خودت نمره بده ...

 

پی­نوشت: از همه­ی دوستانی که به هر نحوی یا در هر برنامه­ای من راهنمایشان بودم تقاضا دارم در قسمت نگاره­های این مطلب، نظر خودشان را در مورد راهنمایی بنده اعلام و ابراز کنند.

با تشکر

 

وظیفه !!

 

به نام رب

 

ای کاش هرکس به وظیفه­اش عمل می­کرد. ای کاش هرکس می­دونست واسه چی به دنیا اومده. هر روز دنبال یه کار جدید. هر روز دنبال یه نفر جدید. هر روز دنبال چیزای تازه. تازه­هایی که خیلی زود رخت کهنه به تن می­کنن. نمی­دونم چرا اینقدر دنبال چیزای بی­ارزش بودن، مد شده. آدما از هم سبقت می­گیرن. سبقت گرفتن اصلا بد نیست. تو خیلی از کارهامون داریم مسابقه می­دیم. من با سبقت­هایی مشکل دارم که برای جلو زدن از دیگران دست به هر کاری می­زنیم. معمولا تو امور دنیایی خیلی خوب حال همدیگرو میگیریم. واسه یه لقمه بیشتر از هر چیزی، همیشه در حال سر و کله زدن و بالا و پایین کردن انواع و اقسام راه­حل ها هستیم. همه چیز رو فراموش کردیم. انگار فراموش کردیم قول دادیم. انگار فراموش کردیم بنده هستیم. انگار فراموش کردیم تکلیف داریم. و انگار فراموش کردیم صاحب داریم.

 

باقی در ادامه مطلب :

 

ادامه نوشته

دل درد1

 

ألا بذکر ألله تطمئن القوب

 

دل­درد !

از امروز می­خواهم مطلبی جدید با عنوان دل­درد به نوشته­هایم اضافه کنم! هر وقت دلم درد بگیرد، می­نویسم .

دلم درد می­کند! دلم خیلی درد می­کند!! دلم خیلی خیلی درد می­کند!!! درد دلم از چیست؟ تو! می­دانی؟ شاید حدس بزنی؛ شاید بدانی؛ شاید ندانی؛ شاید یقین داشته باشی که می­دانی؛ اما نمی­دانی! چون خودم هم نمی­دانم!! دلم از رفتن دوستانم درد می­کند. دلم از تنها ماندن خودم درد می­کند.

اصلاً درددل را می­فهمی چیست؟ تا به حال دلت درد گرفته است؟ به چه­چیز می­گویی درد و به چه­چیز می­گویی دل­درد؟

من برای خودم این­گونه تعریفش می­کنم: دل­درد یعنی هیچ چیز در جای خود نباشد. خلاصه هرج و مرج وجود داشته باشد. یعنی بروی در اتاقت و دنبال لنگ جورابت بگردی و بالاخره بعد از تلاش فراوان از صدای جیغ خواهرت بفهمی که در یخچال است!! آن­وقت نگاه می­کنی به دلت و می­بینی دل­درد داری، چون دیشب خربزه را با عسل خوردی!

می­خواهی از درون دلم بنویسم؟ نه! بهتر است ننویسم... می­ترسم همه­ی رازهایم برملا شود. هرج و مرج است دیگر. یک وقتی دیدی اسم کسی را که عاشقش هستم نیز فهمیدی.آن­وقت چه­کنم؟!! اصلاً بی­خیال.

تو دل­درد نگرفتی؟ هنوز احساس می­کنی دلت آرام است؟!! اعتماد به نفست خیلی بالاست! دل­درد بگیر دیگر... !