می­خواهم از جانب خدا صحبت کنم: حلال مرا حرام میکنید و حرام مرا حلال. همه­ی آسمان­ها و زمین را آفریدم برای راحتی و استفاده شما؛ که در آینده نگویید امکانات برای رشد نبود. باران را برایتان فرو فرستادم. خورشید را آفریدم. خاک را، باد را. همه­ی آنچه به دردتان می­خورد، حتی بیشتر از آن. دوستی و عشق را آفریدم برای تنهاییتان. نگذاشتم در بالارفتن تنها باشید. شما را جفت آفریدم. کجایید؟ در کجای صعود هستید؟ مرحله­ی چندم؟ پله­ی چندم؟ در حقم جفا کردید! صد البته من رحمن هستم و رحیم. اما عادل هم هستم. بنده­ی من گناهانی انجام داده­ای که بخواهم هم نمی­توانم ببخشمت. به چه امید نشسته­ای؟ اگر تو را ببخشم در حق بنده­های دیگرم جفا کردم. من جفا کار نیستم. پس در امید بخشش من نباش. أنا الرحمن و أنا الرحیم و البته أنا العادل . و أنت المذنب ...

توبه کنید. توبه­ای که واقعی باشد به نحوی گناهانتان را پاک می­کند انگار اصلا گناه نکرده­اید. کاغذ سیاهتان را عوض می­کنم. حافظه­ی زمین و زمان را پاک می­کنم. بازگردید. به سوی من بازگردید. من خدای شما هستم. به کسی اجازه نمی­دهم شما را زیر سوال ببرد. در رضوان من خواهید بود. بازگردید. من رب شما هستم. بال ملائک را فرش زیر پایتان می­کنم. بهشت را پیشکشتان می­کنم. همه­ی عرش را مسخرتان می­کنم. بازگردید.

 

خدایا! دیگر نگو. بیش از این مرا شرمنده نکن. احساس می­کنم تا بحال نفهمیدم تو را. انگار تو از من به من مشتاق­تری!! من خودم را نفهمیدم. من خودم را هلاک ساختم. من نفهمیدم. با هر گناهم تو بیشتر از من درد کشیدی. چرا این را من نفهمیدم!؟ من باید به تو نیازمند باشم! من فقیرم! من بیچاره­ام! تو از من به خودم مشتاق­تری!! خدایا من قدر ندانستم و کفران نعمت کردم. به رویم نیاوردی. نزول نعمتت را بر من قطع نکردی! من چقدر نادان هستم. همیشه در جنگ و جدال برای روزی بیشتر بوده­ام. حق دوستانم را هم ضایع کردم. نفهمیدم تقسیم روزی در دستان توست. نفهمیدم حرص­زدن من فقط خودم و روحم را آلوده و گمراه می­کند. من از مسیرت بیرون آمده­­ام. من حتی خلاف جهت حرکت کرده­ام و تو به رویم نیاورده­ای. من حتی به تو پشت کرده­ام. خلاف دستورت رفتار کرده­ام. اما تو چگونه برخورد کرده­ای؟

مرا ببخش. من ضعیف­تر و نحیف­تر از آن هستم که بتوانم عذاب سخت و مهیب تو را تحمل کنم. تو مرا آفریده­ای و از من باخبری. آیا مرا عذاب می­کنی؟ آیا مرا از خودت می­رانی؟ من بنده­ی تو هستم. مگر می­توانی بنده­ات را فراموش کنی؟

عهدم را بپذیر. جز تو نمی­بینم و جز تو نمی­شنوم و جز تو حس نمی­کنم. دینت را بزرگ می­شمارم و در راهت حرکت می­کنم. سبقت می­گیرم در راهت. و حقت را ضایع نمی­کنم... .

یا ربِّ إِنّکَ تَدعُونِی فَأُوَلّی عَنکَ ، وَ تَتَحَبّبُ إلَیّ فَأتَبَغّضُ إلَیکَ ، و تَتَوَدّدُ إلَیّ فَلا

أقبَلُ مِنکَ ، کَأنّ لِیَ التّطَوُّلَ عَلَیکَ ،

ای پروردگار من، تو مرا دعوت می­کنی، من از تو روی می­گردانم، تو محبتت افزون می­سازی و من با تو به خشم می­آیم و با من دوستی و شفقت می­فرمایی و من از جهل نمی­پذیرم که گویا مرا بر تو، حق نعمت و منت است!