مهاباد؛ شهر غیرت. ساعت 8:00 صبح روز پنج­شنبه. دفتر کانون کوهنوردان اوراز، محل ثبت نام شرکت کنندگان. آرامش طوفان دل؛ پس از دیدار دوستانی مانند فرید، رامیار، احسان، مهشید. نسیم دل­انگیز آشنایی با رفقایی نو اما دیر آشنا، هادی، رضا، زانیار، الهه. وای اینجا چه خبر است!؟ درون دل پر از آرامش است. بیرون از آن غوغایی­ست.این همه دوست اینجا چه می­کند. آمده­اند به تو ثابت کنند دوستی­شان. دست­هایم بالاست. من تسلیم این رفاقتم.

می­رویم به دیدار دیدنی­های شهر. تالاب «کانی­برازان». به نظرم 17000هکتار وسعت دارد. درمقابل وسعت دل دوستان، قطره ای در مقابل دریاست. تا چشم کار می­کند فقط می­توانی زیبایی ببینی. عجب زیستگاهی­ست برای پرندگان و سایر بنده­گان خدا!

گورستان قدیمی در نزدیکی تالاب کانی برازان

گورستان قدیمی در نزدیکی تالاب کانی برازان

آشیانه لک لک ها در روستاهای مهاباد

آشیانه لک لک ها در روستاهای مهاباد

تالاب کانی برازان

تالاب کانی برازان

تالاب کانی برازان

 

«فخریگا»! جای عجیبی­ست. آدمی را خوف برمی­دارد از این همه تلاش و زحمت. تراشیده­اند سنگ­های سخت را. ستون­های عظیم و دخمه­ای در دل صخره. محل دفن.

فخریگا

فخریگا

 

برمی­گردیم به شهر. مسجد جامع با همه عظمت و زیبایی­اش نمی­تواند چندان ما را معطل کند.

مسجد جامع مهاباد

مسجد جامع مهاباد

مسجد جامع مهاباد

مسجد جامع مهاباد - میدان نماز

مسجد جامع مهاباد

مسجد جامع مهاباد

 

شوق دیدار دوستان دیگر، ما را به کانون بازمی­گرداند. همه تشنه­ی دیدار. برای دیدن دوستی کوهنوردان مهاباد، بازدیدی داریم از دره «سه­کانیان». گروه­های فعال، برای دیدار دوستانشان در این مکان پناهگاه ساخته­اند. چه ابهتی دارد این دره برای کوهنوردان سایر استان­ها. وصفش سخت است.

دره و دهکده سه کانیان - مهاباد

دره و دهکده سه کانیان - مهاباد

دره و دهکده سه کانیان - مهاباد

 

خوابگاه، محل تجمع دوستان است. چه سعادتی دارد این مکان. سیر نمی­شویم. ساعت 5:00 صبح است و همچنان مشغول صحبت. می­دانیم لحظات بودن با دوست چقدر ارزشمند است. رها نمی­کنیم همدیگر را. روز جمعه.

تپه باستانی «حسنلو». شهر نقده. میبینیم تاریخ کهن ایران را. میبینیم مردمان شریف 5000سال قبل را. تقریبا جمع دوستان جمع می­شود. هر که سعادت حضور داشت، آمده بود.

تپه تاریخی حسنلو - نقده

 

به سمت آرامشگاه ابدی شیر­مردی از دیار ایران. محمد اوراز. برادرش به مانند او مردانه می­گوید. از زندگی و از رفتنش. حسن نجاریان؛ می­خواهد بگوید از همنورد و رفیق. بغضی فرو خورده آزارش می­دهد. ترجیح می­دهد کم بگوید. مهمان کاک معروف اوراز هستیم برای ظهر.

مزار زنده یاد محد اوراز - نقده

مزار زنده یاد محمد اوراز - هیمالیانورد - نقده

 

به سمت جنگل و آبشار «خرپاپ». از نقده تا پیرانشهر. چقدر زیباست در کنار دوستان، لذت­بردن. حتی گرمای هوا هم لذت این با هم بودن را کم نمی­کند. پیمایش در کنار دوستان حال و هوای دیگری دارد. این مزه­ی واقعی کوهنوردی­ست. همه با نشاط و غرق در سرور. بیشتر انس میگیریم با دوستان. از حال و هوای هم می­پرسیم. اطلاعتمان را به اشتراک می­گذاریم و یاد می­گیریم از یکدیگر. این می­شود فلسفه­ی «صعود قلم». به محل کمپ برای استراحت و شب­مانی می­رسیم. فرصت آشنایی بیشتر را از دست نمی­دهیم. معارفه­ی جمعی چقدر زیباست. دوستان مجازی، حقیقی می­گویند از خود. روی در روی. چهره به چهره. اینجا نقابی نیست. حتی دعوا هم، نفاق ندارد! اینجا خودت هستی. اینجا واقعیت می­گوید.

جنگل خرپاپ - پیرانشهر

جنگل خرپاپ - منطقه پردانان - پیرانشهر

جنگل خرپاپ - منطقه پردانان - پیرانشهر

جنگل خرپاپ - منطقه پردانان - پیرانشهر

 

صبح شنبه. همگی برای دیدار آبشار. خنده­ام میگیرد. این آبشار! چه خودش را گرفته است!! بیچاره فکر می­کند این همه عاشق، برای او جمع شده اند! دلم برایش می­سوزد. همه­ی دوستان با آبشار عکس می­گیرند. باز هم توهمی دیگر برای آبشار. طفلکی نمی­داند عکاسان می­خواهند زمینه­ی عکس دوستشان زیباتر باشد!

آبشار خرپاپ - منطقه پردانان - پیرانشهر

 

در راه بازگشت. دلم بدجور گرفته­ست. به پایان نزدیک شده­ایم. دوباره فضای مجازی. شاید اگر فضای مجازی نباشد قدر این حقیقت را ندانیم. تمام می­شود. لحظه­ی خداحافظی. چه تلخ است، فشار دادن دست دوست برای نشان دادن صمیمیت. سال دیگر میبینمشان. مطمئنم...