صعود هفتم قلم!
مهاباد؛ شهر غیرت. ساعت 8:00 صبح روز پنجشنبه. دفتر کانون کوهنوردان اوراز، محل ثبت نام شرکت کنندگان. آرامش طوفان دل؛ پس از دیدار دوستانی مانند فرید، رامیار، احسان، مهشید. نسیم دلانگیز آشنایی با رفقایی نو اما دیر آشنا، هادی، رضا، زانیار، الهه. وای اینجا چه خبر است!؟ درون دل پر از آرامش است. بیرون از آن غوغاییست.این همه دوست اینجا چه میکند. آمدهاند به تو ثابت کنند دوستیشان. دستهایم بالاست. من تسلیم این رفاقتم.
میرویم به دیدار دیدنیهای شهر. تالاب «کانیبرازان». به نظرم 17000هکتار وسعت دارد. درمقابل وسعت دل دوستان، قطره ای در مقابل دریاست. تا چشم کار میکند فقط میتوانی زیبایی ببینی. عجب زیستگاهیست برای پرندگان و سایر بندهگان خدا!







«فخریگا»! جای عجیبیست. آدمی را خوف برمیدارد از این همه تلاش و زحمت. تراشیدهاند سنگهای سخت را. ستونهای عظیم و دخمهای در دل صخره. محل دفن.


برمیگردیم به شهر. مسجد جامع با همه عظمت و زیباییاش نمیتواند چندان ما را معطل کند.






شوق دیدار دوستان دیگر، ما را به کانون بازمیگرداند. همه تشنهی دیدار. برای دیدن دوستی کوهنوردان مهاباد، بازدیدی داریم از دره «سهکانیان». گروههای فعال، برای دیدار دوستانشان در این مکان پناهگاه ساختهاند. چه ابهتی دارد این دره برای کوهنوردان سایر استانها. وصفش سخت است.



خوابگاه، محل تجمع دوستان است. چه سعادتی دارد این مکان. سیر نمیشویم. ساعت 5:00 صبح است و همچنان مشغول صحبت. میدانیم لحظات بودن با دوست چقدر ارزشمند است. رها نمیکنیم همدیگر را. روز جمعه.
تپه باستانی «حسنلو». شهر نقده. میبینیم تاریخ کهن ایران را. میبینیم مردمان شریف 5000سال قبل را. تقریبا جمع دوستان جمع میشود. هر که سعادت حضور داشت، آمده بود.

به سمت آرامشگاه ابدی شیرمردی از دیار ایران. محمد اوراز. برادرش به مانند او مردانه میگوید. از زندگی و از رفتنش. حسن نجاریان؛ میخواهد بگوید از همنورد و رفیق. بغضی فرو خورده آزارش میدهد. ترجیح میدهد کم بگوید. مهمان کاک معروف اوراز هستیم برای ظهر.


به سمت جنگل و آبشار «خرپاپ». از نقده تا پیرانشهر. چقدر زیباست در کنار دوستان، لذتبردن. حتی گرمای هوا هم لذت این با هم بودن را کم نمیکند. پیمایش در کنار دوستان حال و هوای دیگری دارد. این مزهی واقعی کوهنوردیست. همه با نشاط و غرق در سرور. بیشتر انس میگیریم با دوستان. از حال و هوای هم میپرسیم. اطلاعتمان را به اشتراک میگذاریم و یاد میگیریم از یکدیگر. این میشود فلسفهی «صعود قلم». به محل کمپ برای استراحت و شبمانی میرسیم. فرصت آشنایی بیشتر را از دست نمیدهیم. معارفهی جمعی چقدر زیباست. دوستان مجازی، حقیقی میگویند از خود. روی در روی. چهره به چهره. اینجا نقابی نیست. حتی دعوا هم، نفاق ندارد! اینجا خودت هستی. اینجا واقعیت میگوید.




صبح شنبه. همگی برای دیدار آبشار. خندهام میگیرد. این آبشار! چه خودش را گرفته است!! بیچاره فکر میکند این همه عاشق، برای او جمع شده اند! دلم برایش میسوزد. همهی دوستان با آبشار عکس میگیرند. باز هم توهمی دیگر برای آبشار. طفلکی نمیداند عکاسان میخواهند زمینهی عکس دوستشان زیباتر باشد!

در راه بازگشت. دلم بدجور گرفتهست. به پایان نزدیک شدهایم. دوباره فضای مجازی. شاید اگر فضای مجازی نباشد قدر این حقیقت را ندانیم. تمام میشود. لحظهی خداحافظی. چه تلخ است، فشار دادن دست دوست برای نشان دادن صمیمیت. سال دیگر میبینمشان. مطمئنم...
محمد نادعلی نسب